حمد الله مستوفى قزوينى

25

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

به نزديك بانو همه بازگفت * بيفزود ميل زن اندر نهفت 380 جواب مُعبّر به ياد آمدش * شدن جفت او سخت داد آمدش دلش كرد يكبارگى ميل آن * كه با او شود جفت اندر جهان پيمبر چو نزديكِ بانو رسيد * سرافگنده « 1 » بانو سخن گستريد : « تو دانى ز بهرم به خواهندگى * كند هر سرافراز پويندگى و ليكن مرا نيست ميلى به شو * نجويم به كار هوا آرزو 385 كه زشت است بر بانو سالخورد * چو گردد ز شهوت طلبكار مرد و ليكن چو دارم بسى خواسته * ز هرگونه‌اى نعمت آراسته به خيره تلف مىشود مالِ من * وز آن سُست خواهد شدن حالِ من ندارم به گيتى ز يك تن گزير * كه باشد مرا اندر اين دستگير كه زن كدخدائى نداند همى * سخن گرچه از عقل راند همى 390 بِهْ از تو ندانم كسى را امين * توئى اندر اين كار پيشم گزين به عمّت بگو تا مرا از پدر * بخواهد ز بهرت ، دهد او مگر كه از گفتهء او خُوَيْلِد گذر « 2 » * همانا نجويد در اين بوم‌وبر » سزا با سزاوار گرديد جفت * نشايد چنين آرزو را نهفت پيمبر درآمد به نزديك عم * ازين در سخن گفت با او بهم 395 چنين گفت عمّش : « ز درويشيت * عجب گر بسازند با « 3 » خويشيت ولى من كنم خواهش از بهر تو * مگر خود نگويند « 4 » اين گفت‌وگو » ابو طالب آمد به خواهشگرى * خويلد بپيچيد از اين داورى چنين گفت : « دخت مرا از قريش * ز هركس فزونست ترتيب عيش بسى خويش و بيگانه برخاستند * زبان را به خواهش بياراستند 400 ندادم به كس زآنكه هم‌كُفْو « 5 » خود * نديدم كسى را ز نيك و ز بد

--> ( 1 ) ( ب 382 ) . سرافگنده : محجوبانه ، شرمگنانه ، از روى حجب و حيا . ( 2 ) ( ب 392 ) . در اصل : كردند . ( 3 ) ( ب 395 ) . در اصل : نسارند با . ( 4 ) ( ب 396 ) . در اصل : نكويند . صورت مختار متن را بدين توجيه آوردم كه « شايد خانوادهء خديجه از باب بىچيزى تو سخنى در ميان نياورند و بدين وصلت رضايت دهند » . ( 5 ) ( ب 400 ) . هم‌كفو : هم‌شأن ، هم‌قدر ، همانند .